1ستاره به نام سها
سها
شهرزاد قصه بگو مجموعه چهار داستان کوتاه است که مهمترین و بلندترین آن همین داستان شهرزاد قصه بگوست.هر چند خودم شخصا داستان چاه کن ها را بیش تر دوست دارم و آن را حاوی نکات هر چند رقیق فلسفی می دانم و این که تمام شخصیت های داستان مرد هستند و همه گی در چاه گرفتار آمده اند خواهی نخواهی نوعی نگاه فرویدی را می طلبد و عقده ی ادیپی. بهارلو دوباره در این داستان ها زبان همیشه گی و مورد علاقه خودش را که در بانوی لیل هم داشت به کار برده است.کلمات و ترکیب هایی را استفاده کرده است که جای تامل و تعمق دارد.هر چند گاه و بی گاه ترکیباتی که استفاده کرده است در دو، سه داستان تکرار شده است.مثل چای جوشیده در داستان کبوتر های هوایی و چاه کن ها. داستان شهرزاد قصه بگو راجع به دختری است که بعد از مدتی پیدا می شود و دنبال راوی(آقای بهاران) که نویسنده است می فرستد و از آن روزهایی که گم شده بود می گوید و معلوم می شود او را به خاطر برداشتی که از نوشته اش داشته اند بازجویی کرده اند و از او راجع به همین برداشت ها توضیح خواسته اند. داستان بهارلو راجع به مجاز است و مرگ مولف. نویسنده یعنی همان دخترک باور ندارد که نوشته هایش مجازا معنایی دارند که خودش به آن پی نبرده است و اصلا قصدی راجع به آن نداشته است و به همین دلیل مورد بازجویی خواننده قرار می گبرد. او دوست دارد حضور داشته باشد به همین دلیل به جای آن که تلفنی یا به طریق دیگر با آقای بهاران صحبت کند دوست دارد او را در اتاقش ببیند و از تلفن هراس دارد. وقتی که خواننده می خواهد برداشت خودش را به نویسنده تحمیل کند شهرزاد خودش را با کافور که یک دروغ زن است و مقطوع النسل مقایسه می کند (با این تفاوت که دختربه اختیار خودش دروغ نمی گفت و کافور به اختیار خود دروغ می گفت) چرا که می اندیشد محو شدن اندیشه اش او را مقطوع النسل می کند و دروغ زن. او هر چه را آن ها برداشت می کردند دروغ فرض می کند و به همین دلیل مورد بازجویی قرار می گیرد و با چوب خط کش تهدید می شود. بازجوها دنبال کسی بودند که او پناهش داده بود(خود نویسنده)اما نویسنده باور نداشت که همچو کسی وجود دارد(دروغ می گفت به اختیار خود) نکته ی جالب این بود که بازجو ها او را تهدید می کنند که اگر به آنچه آن ها باور دارند عقیده پیدا نکند او را تنها خواهند گذاشت تا ابد و چه سمی بدتر از تنها نهادن نویسنده و بی خواننده ماندن داستان. تنها وقتی هم دستانش را لو بدهد او را خواهند بخشید.اما شهرزاد کذاب است و در سال بیش از یک دروغ هم می گوید و به دروغ باور ندارد نوشته هایش را با همکاری دیگران نوشته در صورتی که آشکارا نوشته اش را از روی هزار ویک شب اقتباس کرده است. او اصلا به مجاز عقیده ندارد(به همین دلیل هم زندانی است) و برای این که آنها را از سر خودش وا کند نام نویسنده(بهاری) و نامزدش صابر را می آورد تا خلاص شود و اینجا باز هم دروغ می گوید و از هزار و یک شب چیزی نمی گوید.می خواهد خودش مرجع باشد و مرجع بماند. نکته ی جالب این است که اول نام پدر و مادرش را می آورد که کاری ازشان بر نمی آید و یکی شان مرده است و یکی شان هم لنگ و عصا زن.انگار از آدم سر سلامت و زنده می ترسد و هنوز باور ندارد که موضوع چیز دیگری است و شوخی نیست و تا به انتها هم از ته دل باور ندارد که دیر گاهی است که مرده است حتا نامزدش در نظر او با بازجو ها هم کاری می کند و تنها آقای بهاری که خودش نویسنده اسن می تواند حرف او را درک کند و پیش او ماجرا را لو می دهد و از این هراس دارد که خواننده ها سراغ او هم بیایند و او را هم بازجویی کنند و برای همین از تلفن هراس دارد. او می خواهد حضور داشته باشد بیمار حضور است و از نبودن وحشت دارد به همین دلیل مرتب به بهاری می گوید تلفن را جواب ندهید. چهار شنبه سوری من که خراب شود امیدوارم به شما خوش بگذرد
| Design By : Night Skin |



