تبليغاتX
1ستاره به نام سها


1ستاره به نام سها

سها

چه روزگار خوبی بود روزای خوب بچگی


اون روزا كه حرفهای عشق یرنگی بودو سادگی


اون روزا كه دلخوشیمون چندتا مداد رنگی بود


حیف كه چه زود تموم شدن چه روزای قشنگی بود


چه قصه های خوبی بود قصه های مادر بزرگ


قصه شاه پریون قصه اون بره و گرگ


ببین چه ساده گم شدیم تو بازیهای روزگار


از اون روزای بچگی حالا چی مونده یادگار
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

flower
نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

5
نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

  دوست دارم موشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

 
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .
 قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد
 و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .
كنار چوبهيه دار از من خواستند
 تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط س.ه.ا| |

8
نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

9
نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

he,s no you

salam dostan mikham dastane 1 eshgho begam 1 lili va1 majnon

aya vaghean eshgheshon rast bod? shoma begin man fagaht naghle dastan mikonam be khatere fash nashodan hoviat in 2 nafar esmashono avaz kardam vali vaghiate...!

 

داستان از عید شکر گذاری شروع میشه عیدی که واسه مسیحیا مقدس. روی نیمکت کلیسا  1 ردیف مانده به اخر 1 دختر15 ساله به نام انت نشسته به همراه  خواهرش که 10 سالشه و  والدین انت و توی 1 خانواده مسیحی و متعقد بزرگ شده.                                                                                                                                 

3-4ردیف جلوتر از ردیف   انت  1 پسر به نام جک  با خانوادش نشسته بود.

همه محو    صدای نواختن  پیانو را حبه و  حرف های پدر مقدس بودن ولی  ا نت و   جک  محو هم شده بودن جک با اینکه چند ردیف جلو تر از انت نشسته بود سعی می کرد بر گرده و نظاره گر انت باشه .

اینقدر محو هم شده بودن که  اصلا صدای دعا شکر گذاری نمیشنیدن . تا اینکه مادر انت متوجه نگاه های جک شد و  زمانی که نگاه انت دنبال کرد متوجه شد به چشمان ابی جک خیره شدن و اصلا متوجه نگاه های غضب الود  مادر ش نمی شود . مادر انت با ارنج به انت زد تا حواس دخترک را متوجه  مراسم شکر گذاری کند . انت انگاری شکه شده بود یا از خواب و رویا ناگهانی به دنیای واقعیت پا گذاشته.  لرزی به اندامش وارد شد و تازه متوجه مادرش و کیلسا شد. با  نگرانی کتاب دعا باز کرد و شروع به تکرار  دعا شد و جک  وقتی بر گشت تا   باز چشم به چشمان عسلی انت بدوزد  متوجه تغییر رفتار انت شد .  بر گشت تا مشکلی پیش نیاید و شروع به خواندن دعا کرد ولی باز هم ح واسش به ان دختر زیبا بود.

مراسم شکر گذاری به پایان رسید  و انت و خانواده اش داشتن خارج می شدن که ناگهان انت متوجه سایه بلند 41 نفر شد که با صدای گرم   در انتظار اشنایی بود انت مایوس  سرش  بالا گرفت که ناگهان صورت زیبای جک را دید انگار نه انگار   که چند لحظه پیش محو چشمان جک شده بودو ان نگاه صورت برایش نا اشنا  بود. جک دستش را  بر روی سینه اش قرار داده بود و به حالت تعضیم خم شده بود و    نگاهش را به زمین دوخته بود بعد از عرض سلام به والدین انت سرش را بالا گرفت و به صورت مظلو مانه ای به پدر  انت مینگریست و خودش را معرفی می کرد: من جک هستم  پسر طرانت  بزرگ و بسیار خوشحالم از اینکه  با شما اشنا می شوم. پدر انت با اینکه شکه شده بود ولی به رسم ادب با جک دست داد و خودش و خانوادش معرفی کرد. در همان زمان که  پدر و مادر  جک  تازه متوجه  غیبت پسر شون شده بودن. جک با کمال پرویی دست   دراز کرد تا بااعزای خانواده  ای که تازه با هاشون اشنا شده بود دست بده اول مادر انت و بعد هم انت زمانی دستان گرم انت گرفت احساسی بهش دست داد که نمی گذاشت دستان جک از دستان انت جدا شوند  تا  بتواند  با خواهر کوچک انت هم دست دهد انت که متوجه    جک شده بود و با اینکه انت هم نمی خواست  از دستان گرم ان مرد جوان رها شود  دستانش ولی   دستش از دست جک جدا کرد و خواهر کوچکش را که  نسبت به همه  عضای خانواده بسیار  نحیف  بود به جلو حل داد تا که شاید جک متوجه شود جک هم تازه حواسش  اماد ه بود  سر جاش و با  انیت خواهر کوچک انت  دست داد و  با اشره به مادر وپدرش انها را متوجه خود  ساخت و از انها خواست به سوی  جک بروند.

نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

غروب
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

wooow
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

wow
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

در ساحلی نشسته بودم ناگهان صدایی به من گفت بنویس گفتم قلم ندارم گفت استخوانت را قلم کن گفتم جوهر ندارم گفت خونت را جوهر کن گفتم کاغذ ندارم گفت پوستت را کاغذ کن گفتم چه بنویسم گفت بنویس

 موشی دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

3d
نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

نقاشی
نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

 

تا توانی در جهان همراه اهل درد باش

                                                        یا مبر نامی زمردی یا حقیقت مرد باش

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |


Design By : Night Skin