تبليغاتX
1ستاره به نام سها


1ستاره به نام سها

سها

نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

چند نصیحت از آندره متیوس :

1)اگر بخواهی منتظر زمان مناسبی باشی هرگز چنین زمانی بدست نخواهد آمد.

2)برای بخشیدن کسی لازم نیست با کاری که کرده موافق باشید ...

3)اگر می خواهید از جانب دیگران مورد احترام قرار گیرید لازم نیست نابغه باشید کافی است صداقت .اراده. سخاوت .تواضع و شجاعت خود را اثبات کنید .

4)روش برخورد شما با پیشامدهاست که خوشبختی شما را تعیین می کند .

5)زندگی به تلاش ما پاداش میدهد نه به بهانه ی ما .

6)ماموریت شما در این دنیا این نیست که جهان را تغییر دهید بلکه باید خودتان را تغییر دهید .

نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

همیشه نگاهی رو باور کن که وقتی از ان دور شدی در انتظارت بماند
نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

 

 salam nimeye shaban tavalode farkhonde va ba saadate hazrate mahdi ع paktarin shojatarin va behtarine bandegane khoda bar rooye zamin va nejat dahandeye mazloomine alam ro be shoma, khanevadeye mohtaram va doostanetoon tabrik va shad bash arz mikonam @};- :) %%-

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

گالري عكس
نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط س.ه.ا| |

 
نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط س.ه.ا| |

 

يادته يه روز مي گفتي بي تو من

مي رم از ستاره سوسو مي زنم

يه شهاب بي نشونه مي شم و

توي چشم عاشقا جون مي كنم
من پرنده تو يه آسموني و

فصل پرواز من آغاز نگات

اون نگاه عاشقو ازم نگير

من زندوني تبعيد چشات

حالا رفتي و چه سنگينه برام

انتقام سايه هاي باورم

توي هر كوچه اين شهر غريب

عمريه پشت سرت در به درم

من و تو ثانيه ها رو مي شمريم

بينمون خاطره هاي پرپره

اون كه تنهايي رو معنا مي كنه

دست تقديره و پاي سفره

بي تو تنها و غريب و بي صدا

روبروم يه دفتر بي انتها

منم و رج زدناي دم به دم

خط به خط تا آخرين روز خدا

من كجا همسفر در به دري

تو كجا اسيري و منتظري

من كجا گم شده تا پاي جنون

تو كجا غرق كدوم چشمه خون...

نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط س.ه.ا| |

تو كه چشمات رنگ بارون
مثل دريا ولي تنها تو بيابون
نميدوني قصه امروز و فرداي منو خون مي نويسه
نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط س.ه.ا| |

1

he,s no you

                   

salam dostan mikham dastane 1 eshgho begam 1 lili va1 majnon

aya vaghean eshgheshon rast bod? shoma begin man fagaht naghle dastan mikonam be khatere fash nashodan hoviat in 2 nafar esmashono avaz kardam vali vaghiate...!

 

داستان از عید شکر گذاری شروع میشه عیدی که واسه مسیحیا مقدس. روی نیمکت کلیسا  1 ردیف مانده به اخر 1 دختر15 ساله به نام انت نشسته به همراه  خواهرش که 10 سالشه و  والدین انت و توی 1 خانواده مسیحی و متعقد بزرگ شده.                                                                                                                                 

3-4ردیف جلوتر از ردیف   انت  1 پسر به نام جک  با خانوادش نشسته بود.

همه محو    صدای نواختن  پیانو را حبه و  حرف های پدر مقدس بودن ولی  ا نت و   جک  محو هم شده بودن جک با اینکه چند ردیف جلو تر از انت نشسته بود سعی می کرد بر گرده و نظاره گر انت باشه .

اینقدر محو هم شده بودن که  اصلا صدای دعا شکر گذاری نمیشنیدن . تا اینکه مادر انت متوجه نگاه های جک شد و  زمانی که نگاه انت دنبال کرد متوجه شد به چشمان ابی جک خیره شدن و اصلا متوجه نگاه های غضب الود  مادر ش نمی شود . مادر انت با ارنج به انت زد تا حواس دخترک را متوجه  مراسم شکر گذاری کند . انت انگاری شکه شده بود یا از خواب و رویا ناگهانی به دنیای واقعیت پا گذاشته.  لرزی به اندامش وارد شد و تازه متوجه مادرش و کیلسا شد. با  نگرانی کتاب دعا باز کرد و شروع به تکرار  دعا شد و جک  وقتی بر گشت تا   باز چشم به چشمان عسلی انت بدوزد  متوجه تغییر رفتار انت شد .  بر گشت تا مشکلی پیش نیاید و شروع به خواندن دعا کرد ولی باز هم حواسش به ان دختر زیبا بود.

مراسم شکر گذاری به پایان رسید  و انت و خانواده اش داشتن خارج می شدن که ناگهان انت متوجه سایه بلند 1 نفر شد که با صدای گرم   در انتظار اشنایی بود انت مایوس  سرش  بالا گرفت که ناگهان صورت زیبای جک را دید انگار نه انگار   که چند لحظه پیش محو چشمان جک شده بودو ان نگاه صورت برایش نا اشنا  بود. جک دستش را  بر روی سینه اش قرار داده بود و به حالت تعضیم خم شده بود و    نگاهش را به زمین دوخته بود بعد از عرض سلام به والدین انت سرش را بالا گرفت و به صورت مظلو مانه ای به پدر  انت مینگریست و خودش را معرفی می کرد: من جک هستم  پسر طرانت  بزرگ و بسیار خوشحالم از اینکه  با شما اشنا می شوم. پدر انت با اینکه شکه شده بود ولی به رسم ادب با جک دست داد و خودش و خانوادش معرفی کرد. در همان زمان که  پدر و مادر  جک  تازه متوجه  غیبت پسر شون شده بودن. جک با کمال پرویی دست   دراز کرد تا بااعزای خانواده  ای که تازه با هاشون اشنا شده بود دست بده اول مادر انت و بعد هم انت زمانی دستان گرم انت گرفت احساسی بهش دست داد که نمی گذاشت دستان جک از دستان انت جدا شوند  تا  بتواند  با خواهر کوچک انت هم دست دهد انت که متوجه    جک شده بود و با اینکه انت هم نمی خواست  از دستان گرم ان مرد جوان رها شود  دستانش ولی   دستش از دست جک جدا کرد و خواهر کوچکش را که  نسبت به همه  عضای خانواده بسیار  نحیف  بود به جلو حل داد تا که شاید جک متوجه شود جک هم تازه حواسش  اماد ه بود  سر جاش و با  انیت خواهر کوچک انت  دست داد و  با اشاره به مادر وپدرش انها را متوجه خود  ساخت و از انها خواست به سوی  جک بروند.

2

 

 مادر و پدر جک  که به سوی انها  امدن و مثل رسم اشنایی  با انها اشنا شدن و بعد از 1 خوش و بش    از هم خداحافظی کردن و هر کدام از خانواده ها روانه خانه  شان شدن.

 ولی جک نمی توانست این اتفاق 1  اشنایی ساده بداند و سعی می کرد  این اشنایی  وسعت بخشد  اما این  کار  امکان پذیر نبود با شناختی که  جک از خانواده انت داشت و از  خانواده خویش این کار  فقط می توانست 1 رویا باشد و امکان اینکه این عمل  به واقعیت تبدیل شود  وجود نداشت.

به مدت 2 ماه جک از انت  و انت از جک بی خبر بود . تازه مدرسه ها باز شده بود  و انت باید به مدرسه می رفت و جک هم در دانشگاه قبول شده بود و   در تدارک اماده کردن وسایل های سفرش بود . با اینکه  قزوین تا تهران راه زیاد ی نبود ولی جک  میلی نداشت این جدایی صورت به گیرد و  از این می ترسید که این فاصله ها باعث شود  جک انت فرا موش کند . ولی با اجباری که مادر پدرش برای او به وجود اورده بودن بایید تن به این کار می داد.

جک در قزوین با دوستانش 1 اتاق کرایه کرده بودن و به راحتی می توانست ادامه تحصیل  بدهد. انت هم  وارد مد رسه جدید شده بود و تعدادی دوست پیدا کرده بود و سر گرم تحصیل بود. انت محو دروسش بود و سعی می کرد امسال با افتخار به پایان بر ساند و  جک به فراموشی سپرده بود. اما جک هر روز هر ساعات به یاد انت بود و منتظر بود ترم به پایان برسد و بتواند هر چه زود تر  معبودش را ببیند و با تمام وجود ا و را ستایش کند. تمام دوستان  جک از عشقی که در دل  جک بود با خبر بودن و  با وی هم دردی می کردند . چه شبهایی جک به دلیل فراغ معبودش گریه می کرد و خواب را برای خود حرام  می ساخت. اما انت نمی دانست  دل  جک را اسیر خود کرده بدون ذکر حتی کوچکترین خاطره به درس خود ادامه می داد.1 ترم به پایان رسید برای جک این 1 ترم به اندازه چندین سال سپری شد . جک برای دیدار خانواده اش  فقط 1 ماه وقت داشت باید بر می گشت تا باز انتخاب واحد کند و درس خودش ادامه بدهد.

انت هم داشت خودش واسه امتحانهای  ترم  دوم اماده میکرد و به سختی درس می خواند. ولی جک اصلا فکرش به درساش نبود و به زور و تقلب و... نمره های ترم اولشو پاس کرده بود یعنی فکر می کرد که پاس کرده.

مادر و پدر جک به او گفته بودن به تهران نیاد  و هما نجا بماند تا نمراتش را بگیرد و با خیال راحت به دیدار خانواد ه اش بیاید اما جک  بسیار دل تنگ انت بود و نمی توانست بیشتر از این صبر کند . بار سفر خود را بست  و   سوار  ماشینی شد که به تهران می رفت. با اینکه مادرش از جک خواسته بود که با ماشین شخصی به تهران نیاد ولی جک نمی توانست منتظر بماند و بسیار عجله داشت.

در کل راه تنها به فکر انت بودو بس نمی توانست به خوابد تا چشمانش را روی هم می گذاشت به یاد  چشمان زیبای انت می افتد و از دلتنگی زیاد حلقه های اشک بر روی گونه هایش جاری می شد.

تنها هم دمش در راه دوست صمیمیش الفرد بود و بسیار مشتاق بود تا به بیند  ان بتی که جک اینگونه ان را می پرستید کیست.

بعد از 3 ماه انتظار می توانست انت ان دخترک زیبا را باز ببیند و در رویا هایش می دید که دستان انت را گرفته راهی کیلیسا می شوند اه چقدر زیباست ا معبودش در لباس سفید  و چه وقاری این دخترک دارد همه در ارزوی  ان بودن که جای جک باشند همان هنگام الفرد با صدای بلند جک را به دنیایی که در ان است اورد و به او فهماند در رویا بوده و بس...

انها به تهران رسیده بودن و کسی به استقبالشان نیامده .  چون جک نمی خواست مادرش متوجه شود که با ماشین شخصی اماده به انها  خبر نداده بود چه ساعتی به تهران می رسد. با الفرد  1 تاکسی گرفتند تا انها را به در خانه  خاله الفرد به برد و  شب در انجا می خواستند استراحت کنند و صبح در اول وقت بروند  پیش خانواده جک و این مدت کوتاه در انجا بمانند و الفرد چون جزء خاله اش کسی را در تهران نداشت تصمیم گرفت به خانه جک برود در انجا بماند و مهمان ان خانواده صمیمی شود .

جک وقتی وارد خانه خاله الفرد شد اول با خاله الفرد  که زنی بسیار مهمان نواز بود اشنا شد و بعد با دختر خاله الفرد که فقط 1 سال از جک و الفرد کوچک تر بود و مشغول  اماده کردن خودش برای کنکور بود  وبسیار زیبا و جذاب بود جک  همان نگاه اول  انت را فراموش کرد و به کل   یادش رفت عاشق چه کسی بوده و تنها ارزویش رسیدن به انت بود و  قسم خورده بود به هیچ دختری دل نبندد تا مرگش و به انت تا ابد  و فادار باشد . اما به سادگی همه چیز را در عرض 10 دقیقه فراموش کرد . شب هنگامی که می خواستند به خوابند جک با کمال پرویت به طر ف اتاق پرواز دختر خاله الفرد  رفت.

در زد  و  از پرواز اجازه خواست وارد اتاق او شود . پرواز که منتظر این اتفاق بود  به سرعت در اتاقش را باز کرد و با لبخندی زیبا پزیرای  جک شد . ساعاتی انها رو به روی هم نشستند و با هم صحبت  می کردند تا اینکه صدای پای   الفرد انها را از هم به اجبار جدا  کرد و  زمانی که داشتند از هم  جدا می شدند جک شماره  همراهش را برای پر واز نوشت و از او خواست با او در در تماس باشد . بوسه ای از روی عشق بر روی دستان پر واز زد و  به شب به خیر گفت او را  در امان خدا گذاشت  به سرعت به اتاق خوابی رفت که رو باه روی اتاق پر واز  بود و خاله الفرد ان اتاق اماده کرده بود و در اختیار انها قرار داده بود .

جک زمانی که روی تخت اتاق نشست نفس راحتی کشید و به فکر فرو رفت. اصلا متوجه نشد  الفرد روبه روی  او ایستاده و ساعتی دارد  نظاره اش میکند و   جک به خاطره علاقه اش به انت  مورد ستایش قرار داده . ولی افسوس الفرد از این خیانت جک  اطلاعی ندارد. الفرد نزدیک جک شد و او را صدا زد جک از رویا هایش بیرون امد و خودش اماده کرد برای خواب . الفرد هم چراغ اتاق خاموش کرد جک که نمی دانست چگونه با الفرد در مورد پرواز صحبت کند  . وقتی الفرد به جک گفت شب خوش جک ناگهان  رو بهالفرد کرد و از او خواست اگر اشکالی نداره 1 مدت کوتاهی اینجا بمانند. الفرد  تعجب کرده بود  اخه جک  صبر نکرد با ماشین های عمومی بیاد  تا زود تر انت بببینه اما حالا می خواهد اینجا بماند . الفرد چون میترسید  اگر حرفی بزند جک نارا حت می شود  موافقت کرد .

ان شب تا صبح پرواز خواب به چشمانش راه نیافت و فقط در فکر جک بود  . با اینکه هنوز خبر از صحبتهای جک  در مورد ماندنش نداشت ولی امید داشت  مادرش مانع شود . تا صبح به حرف هایشان با جک فکر می کرد. صبح جک اولین نفر بیدار شد  فرصت غنیمت دانست و به طرف اتاق پرواز رفت . ارام در زد وقتی پرواز در را باز کرد شوکه شد باورش نمی شد جک باز هم ریسک کرده و به دیدار  پرواز اماده با عجله دست جک را گرفت و به اتاق خود برد . پرواز 1 تاپ صورتی زیبا تنش بود  با1شلوار  برمودا که  روی زانو هایش بسیار زیبا  تزئین شده بودو کفش های راحتی هم به پا داشت

چک هم  شلوار راحتی و بلوزی که دیشب تنش بود را در تن داشت . جک کم یبا پرواز  صحبت کرد و  بعد هم از اتاق پرواز خارج شد و به اتاق خودشان بازگشت. زمانی در را میبست پایش به میز داخل اتاق خورد و الفرد بیدار کرد. الفرد که در خواب و بیداری  بود رو به جک کرد و به حالت گلایه از او پرسید  چرا صبح به این زودی بیدار شده و ان از خواب بیدار کرده . جک که نمی دانست  چه بگوید گفت رفتم دستشویی ببخشید بیدارت کردم . الفرد که دوست خودش دستپاچه دید گفت خوب  حا له چرا  رنگ و روت پریده اشکال نداره  همون بهتر زود بیدار شدم امروز خیلی کار داریم.جک به تعجب  از الفرد  پرسید  جی کار داریم من که گفتم نمی خواد م به این زود ی  بریم پیش خانواده من بذار 1 کمی بیشتر دلشون واسم تنگ شه و واسشون جذاب تر شوم. الفرد گفت هر طور مایلی من حرفی ندارم ولی بایید بریم و انت به من نشان بدهی. جک که انگاری تازه یادش افتاده بود  برای چی به این زودی به تهران اماده  و تازه  فهمیده بود این همه مدت  چشم به راه انت بوده   به الفرد گفت اره خوب من بایید انت نازنینم به تو نشان بدهم پس زودتر اماده شویم برویم  درب منزل انت که دلم واسش پر می زنه. در همان حال و هوا بود که خاله الفرد از  سر و صدای انها بیدار شده بود و به در اتاق انها امد و در زد و گفت  بیاین پایین صبحانه حاضرو بعد هم در اتاق پر واز زد و از او هم خواست  بیاید  صبحانش را بخورد.

پرواز صبر کرد تا جک و الفرد هم اماده شوند و بیایند پایین تا در پله ها همراه جک باشد و باز  او را ببیند. اما هر چه صبر کرد از انها خبری نشد تا اینکه مادر ش  او  را باز صدا زد. به اجبار پایین رفت . زمانی که سر میز رسید دید الفرد و جک دارند میروند بیرون  بدون اینکه توجه به مادرش کند  رفت به طرف  الفرد و جک گفت به این زودی می خواهید بروید  . انگاری دوست ندارید  در کنار ما باشید  و با حالت اعصبانی بر گشت سر میز صبحانه و شروع به صبحانه خوردنش کرد . الفرد  که از رفتار دختر خاله اش جا خورده بود . باز هم خودش کنترل کرد و گفت جک دلش واسه نامزدش تنگ شده میرویم ان میبینیم تا شاید  جک دست ز این کاراش بر داره ولی برای ناهار مزاحم خاله میشویم. پرواز ناگهان اشک در چشمانش جمع  شد نمی دانست چگونه به اعصابش کنترل کنه. اخه دل دخترک  ایمان به عشق جک اورده بود . در همین افکار بود که مادرش  نجاتش داد و  از  جک پرسید  مگه شما نامزد دارید   به مبارکی کی عروسی هست ما را هم بایید دعوت کنید جک که  نمی دانست چی بگوید از ان طرف دلش واسهخ پر واز می سوخت و از طرفی انت  نمی دانست چه بگوید  و سکوت کرد الفرد که از رفتار جک متعجب شد رو به خاله اش کرد و گفت هنوز زوده تازه می خواد با خانواده انت صحبت کند براش دعا کنید . من اطمینان دارم این 2 نفر خوش بخت ترین ادم های روی زمین می شوند . پرواز دیگر نتوانست تامئل کند و رو به مادرش کرد و گفت ببخشید و با چشمان اشک الود به طرف اتاقش رفت . مادر پرواز نمی فهمید چی شده  رو به الفرد و جک کرد گفت شما  ها می دانید چی شده  چرا پرواز... جک  وسط حرف مادر پرواز پرید و گفت با اجازه من بایید برم بالا گوشیم جا گذاشتم ببخشید و دوان دوان از پله ها بالا رفت رفت  داخل اتاق و چند دقیقه ای صبر کرد و  از اتاق بیرون امد  و ارام ارام  در اتاق پر واز زد  و در باز کردو ناگهان دید دخترک در گوشهی اتاقش نشسته و تمام گلیم زیر پایش غرق خون شده . نمی دانشت چی کار کند . الفرد که دید جک دیر کرده بالا امد و دید جک  دم در اتاق پر واز ایستاده و رنگو رویش پریده نزدیک تر شد و  ناگهان پر واز را دید بی اختیار فریاد کشید و به طرف دختر خاله اش دویدو  بلوز خودش  پاره کرد و دست پرواز  را بستد ولی پرواز  از هوش رفته بود و  مادر پرواز تازه  رسیده بود . دختر نازنینش نیمه جان گوشه اتاق افتاده بودو جلوی مادرش داشت جون میداد.

الفرد زنگ زد به ارژانسولی دیگه دیر شده بود پرواز برای همیشه پرواز کرد به سوی اسمان و انها را ترک کرد.

وقتی ارژانس رسید دخترک فقط گفت مامان اب می خواهم  مادرش از اتاق خارج شد تا اب بیاره ولی زمانی برگشت پرواز  دیگر در این زمین خاکی نبودو برای میشه رفته بود پیش پدرش و مادرش باز اعزا دار کرده بود

3

مادر پرواز رفت پیش مادرش  تا تنهایی کمتر احساس کنه جک و الفرد هم بدون اینکه انت و پدر و مادر جک ببینند راهی  قزوین شدند.

الفرد تا 1-2 سه هفته ای شکه بود و فقط به 1 نقطه خیره بود و بعضی وقتها فقط فریاد میزد و گریه  می کرد جک  هم بهت زده بود و باورش نمی شد پرواز این کار و کرده باشدو  نمی توانست باور کند باعث مرگ ان دخترک ان بوده.

بین فریاد های الفرد جک متوجه شد الفرد عاشق  پرواز بوده و می خواست بعد از اتمام تحصیلاتش و جمع کردن مقداری پول  موضوع این عشق دیرینو که همیشه به ان فکر می کرد بگه و از پرواز بخواهد تا ابد در کنار الفرد باشد( ولی افسوس پرواز بدون اینکه بدونه الفرد واقعا عاشق ان بوده این دنیا را ترک کرده بود  و الفرد برای همیشه  تنها گذاشت و داغ این عشق بر روی قلبش گذاشت.

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط س.ه.ا| |


Design By : Night Skin