1ستاره به نام سها
سها
لذتي كه در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق تو فقط مال منی اینو خودت خوب میدونی با تو بودن آرزومه بگو با من میمونی عشق تو واسه همیشه توی قلبم میمونه تا ابد برای من سرود مستی میخونه تو نباشی واسه من زندگی معنا نداره دیگه هیچکس نمیتونه پا تو قلبم بذاره آخ چی میشد که فقط یه شب کنارت بمونم بتونم فدات کنم جسم و تن و قلب و جونم سر من رو شونت و دست تو هم بر سر من چشامون تو چشم هم دلت بلرزه واسه من واسه هم حرف میزدیم تا عمر شب به سر بیاد دست به دست کنار هم تا وقتی خورشید در بیاد
خیلی سخته وقتی باهاش حرف میزنی بدونی که چشمش به
توست اما قلبش جای دیگه
خیلی سخته که بخوای قصه تنهایی تو براش بگی تا اونم دلداریت بده
اما از ترس اینکه بهت نخنده هزار بار تو خودت بشکنی
خیلی سخته وقتی آرزو داری دستاشو لمس کنی ببینی که دست
دیگری جای خالی انگشتاشو پر کرده
خیلی سخته شبا با یاد چشماش غرق در اشک پلکاتو روی هم بذاری
آره همه ی اینا سخته و سخت تر از همه اون موقعی بود که
غصه هاى لعنتى از خنده دورم میکنن این نفس هاى بى هدف زنده به گورم میکنن چه لحظه هاى
خوبیه ثانیه هاى آخر فرشته ى مردن من من رو از اینجا میبره آى خدا دلگیرم ازت آى زندگى
سیرم ازت آى زندگى میمیرم و عمرم رو میگیرم ازت چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط
وقت جدایى از همس آى دنیا بیزارم ازت لعنت به این تولدى که ما رو انداخت تو هچل...




























با تو بودن آرزومه بگو با من میمونی
عشق تو واسه همیشه توی قلبم میمونه
تا ابد برای من سرود مستی میخونه
تو نباشی واسه من زندگی معنا نداره
دیگه هیچکس نمیتونه پا تو قلبم بذاره
آخ چی میشد که فقط یه شب کنارت بمونم
بتونم فدات کنم جسم و تن و قلب و جونم
سر من رو شونت و دست تو هم بر سر من
چشامون تو چشم هم دلت بلرزه واسه من
واسه هم حرف میزدیم تا عمر شب به سر بیاد
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!
یک لحظه سکوت!! و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد...
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
و شما؟
چه قدر به طنابتان وابسته اید؟
ایا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را
با دست راست خود نگه داشته است
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمیافتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند این فكر را پسندید
| Design By : Night Skin |











