1ستاره به نام سها
سها
برف که می بارد . . . اما این همدلی فردا مثل برف تولدم شد بی وفا ، از تو نیومد خبری چشمای من خشک شد به در، حالا کی بی وفاتره! بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره اینو بدون دستای من گرمی دستاتو می خواد تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیاد حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی رسه گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه تو رو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده خدا ! به من بگو چرا خوشی به من نیومده بهش بگین سراغشو از کس و ناکس می گیرم بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش می میرم آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه می گن یکی تو قلبشه جونمو آتیش می زنه تو ای خدا ؛ ازت می خوام دست توی دستاش بذارم جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم بازم می گم دوست دارم ، کاش عشقمون جون بگیره برگرد بیا به کلبمون تا سر و سامون بگیره ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم یا سر رو شونت بزارم اسم تو رو صدا کنم تو هم منو بزار برو اما بدون رسمش نبود جز تو آخه کی و دارم دلیل رفتنت چی بود ؟! اون که نخواست پیشم باشی ، خودش باید صبرم بده خدا ، گرفتی عشقمو ! جواب قلبمو بده حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی رسه گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه تو رو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده خدا ! به من بگو چرا خوشی به من نیومده بهش بگین سراغشو از کس و ناکس می گیرم بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش می میرم آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه می گن یکی تو قلبشه جونمو آتیش می زنه تو ای خدا ؛ ازت می خوام دست توی دستاش بذارم جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم بازم می گم دوست دارم ، کاش عشقمون جون بگیره برگرد بیا به کلبمون تا سر و سامون بگیره قلب کوچیکتا شکست همونی که پروانه بود گلای باغچه را ربود ببین ستاره ی شبات تاریکی آورده برات اون کسی که میشد فدات حالا سنگ می ندازه پیش پات رود به سر شاری آواز میسرود دست انداختم بر سر قطره ی آب قطره قطره رودحالا در دستم بود من بیتاب از این سرور در تپش هر موج تو را خواندم آنچه باید به تو میگفتم بر آن خواندم قطره ها مست از اینهمه عشق بر سر رود شتابان دویدند رود پر تلاطم آید به سراغت قطره ها هیا هو کنند در خیالت و تو خواهی دید که من ترا چه پر تلاطم خواندم اینهمه صدای مکرر از تو خواهند گرفت تاوان سکوتم قدمهایش را سنگین تر از قبل برداشت انتهای حیاط شاخه های خشکیده جمع شده بود . قرار بود یک روز سرد زمستانی مادر بزرگ انها را بدون توجه به غرغر کردنهای همسایه ها بسوزاند یا به قول خودش الو کند. کمی جلوتر٬ نزدیک پله ها ی ایوان حوض بزرگ وترک خورده سلام کرد. او دستانش را بر سنگ حوض گذاشت ودر چشمهای حوض خیره نگاه کرد گویا در حوض تصویر محبوبش را میدید بعد لب بر آب حوض گذاشت و با صدای نامفهوم با حوض گفتگو کرد نسیم به تکاپو افتاد وخلوت آنها را به هم زد . او سر بلند کرد وگفت: نگاه کن دروسعت سینه اش ماه پیداست . از پله ها بالا رفت اتاقهای قدیمی وخالی از هیاهوی گذشته آرام صدا زدند : تو ؟! اینجا ! او با همان نگاه ساده اش به خط خطیهای روی دیوا راتاق نگاه کرد به همان دستخطهای کودکانه که یادگار لحظات تنهای و گفتگو با در و دیوار بود. در را باز کرد . وسط اتاق کرسی چوبی با لحافهای رنگی گرم گفتگو بودند وکنار طاقچه رادیوی قدیمی نوای سوزناک گل پونه را آرام زمزمه میکرد اما با دیدن او همه سکوت کردند او نگاه کرد به هر طرف وبه هر گوشه بعد نا امید پرسید : مادربزرگ ؟! پنجره ی قدیمی با شیشه های رنگی در بالای اتاق تکیه بر سنگ آبی فیروزه ای داده بود کنارش پرده ی مخمل قرمز چون لباسی چین دار تا زمین پائین آمده بود. شمع کنار پنجره درسوز تنهای میسوخت . ناگهان نفس در سینه ی او حبس شد. شعله های لرزان شمع بر شیشه های رنگی سایه انداخته بود گویا در پشت شیشه مادربزرگ نگاه میکرد و مثل همیشه میگفت : چرا اینقدر ازبین رفته ای ؟ نا خود آگاه جلو رفت اما جلوتر از او همان حرفهای رفت که هرگز کسی را برای گفتنشان پیدا نمیکرد همان حرفهای متفاوت که شنیدنش برای هم خون وهم خوی تو همیشه دشوا ر است او سر را بر زانوی سنگی مادربزرگ گذاشت همان لحظه پرده های مخمل قرمز دور ش چین خوردند نگاه به شیشه های رنگی کرد مادربزرگ نگاهش میکرد اشک سرازیر شد تنها ی تنها بود . مادربزرگ نگاهش میکرد واین بار وقت برای او داشت حرفها بریده بریده زمزمه میشد از تنها ماندنش سوال میکرد ؟ از سماع پرسید ؟ از سوختن ؟ از جاودانه شدن عشق ؟ از رفتن؟ از آزاد شدن ؟ از پیوستن ؟ واز ماندن ؟ و... اتاق کم کم تاریک شد . شمع سوخته بود و جز ناله ی دم چیزی نداشت . او چشمانش را بست . سکوت کرد . اما گریستن را تا آخر طلب کرد . وشاد بود که در این خلوت سکوت وتاریک نه گوشی برای شنیدن بود ونه نگاهی برای دیدن واز همه خوبتر زانوهای مادربزرگ مانند سنگ بر زمین نشسته بودند ونگاه مهربان مادربزرگ پیوسته او را نگاه میکرد. صبح شد . هوا کاملا روشن شده بود مادربزرگ رفته بود بر نگاه مادبزرگ غبار غم نشسته بود زانوهای مادربزرگ ترک خورده بود ولباس مخمل وچین دارش خیس شده بود اما دل او روشن شده بود سبک چون پروانه قدم به بیرون گذاشت به حوض سلام کرد وبا نسیم همراه شد موقع رفتن همه ی شاخه های خشک را الو کرد وبه همسایه ها گفت : افکار کهنه را باید سوزاند من واقعا نمی دانم کی هستین لطفا معرفی کنید
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید
با نور خورشید ناپدید می شود
الهی که خون بباره به جای اشک و گریه هات!! ㋡ !
الهی افسرده بشی تا زنده ای زجر بکشی !! ㋡ !
الهی قبل مردنت طعم عذاب و بچشی !! ㋡ !
الهی بخت تو مثل چشم و دلت سیاه بشه !!㋡ !
تا اینکه وابستش شدی بره ازت جدا بشه!! ㋡ !
خداحافظ عشق من
دلت میشكنه یه روز ㋡
می دونی قدر اشك من
سخته گفتنش ولی㋡
خداحافظ عشق من.................................؟chera akheee?
تسلیت قلب صبورم!!!
دیگه اون دوستت نداره!!! ㋡ ㋡ ㋡
میرم ولی گریه نکن ،نذار از عشقت بمیرم!!! ㋡
اگر توو اوج بی کسی ،با عکست آروم بگیرم!!! ㋡
میرم ولی بدون یکی ،خیلی تو رو دوست داره!!! ㋡
یکی که از دوریه تو ،سر به بیابون میزنه!!! ㋡
یادته گفتی که دیگه دست تو دستام نمیذاری؟!!!
خیر نبینی که عاقبت شکستی قلبه خستمو !!!㋡
لعنت به تو بی آبرو خالی گذاشتی دستمو !!!
تو همونی که می گفتی جز من هیچکس و نداشتی ㋡
باورم کن باورم کن باورم کن باورم کن ㋡
که بدون تو میمیرم میمیرم ㋡
بی تو تنهام خیلی تنهام ㋡
خوب میدونی که تو غصه هام اسیرم ㋡
بیا برگرد تا هنوزم توی قلبم خونه داری ㋡
یادته قول داده بودی که منو تنها نذاری ㋡
نه تنهام نذاری ㋡
بیا برگرد تا هنوزم توی قلبم خونه داری ㋡
یادته قول داده بودی که منو تنهام نذاری ㋡
یادمه می گفتی هرگز تو رو تنها نمی ذارم ㋡
نشونی ازت ندارم اما دنبالت می گردم ㋡
بغض وجودمو گرفته باورم کن پر دردم ㋡
حالا دیگه گل خشکت از توتنها یادگاره ㋡
منتظر به رات می مونم تا تو برگردی دوباره ㋡
دیگه هر شب توی خوابم چشای تو رو می بینم ㋡
آرزومه تو رو یک بار توی بیداری ببینم ㋡
بیای باز دوباره پیشم دیگه از دوریت نسوزم ㋡
تو رفتی تا بینهایت چشم به راهتم هنوزم ㋡
دیگه هر شب توی خوابم چشای تو رو می بینم ㋡
آرزومه تو رو یکبار توی بیداری ببینم ㋡
بیای باز دوباره پیشم دیگه از دوریت نسوزم ㋡
تو رفتی تا بینهایت چشم به راهتم هنوزم ㋡
یادمه می گفتی هرگز تو رو تنها نمی ذارم ㋡
نشونی ازت ندارم اما دنبالت می گردم ㋡
بغض وجودمو گرفته باورم کن پر دردم ㋡
حالا دیگه گل خشکت از توتنها یادگاره ㋡
منتظر به رات می مونم تا تو برگردی دوباره ㋡
دیگه هر شب توی خوابم چشای تو رو می بینم ㋡
آرزومه تو رو یک بار توی بیداری ببینم ㋡
بیای باز دوباره پیشم دیگه از دوریت نسوزم ㋡
تو رفتی تا بینهایت چشم به راهتم هنوزم ㋡
دیگه هر شب توی خوابم چشای تو رو می بینم ㋡
آرزومه تو رو یکبار توی بیداری ببینم ㋡
بیای باز دوباره پیشم دیگه از دوریت نسوزم ㋡
تو رفتی تا بینهایت چشم به راهتم هنوزم ㋡
![]()

که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیل از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید
طفلی ست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد، در فاصله رخوتنک دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
| Design By : Night Skin |



